تبليغاتX
رویای عشق

رویای عشق

مگسی را کشتم

نه به این جرم که حیوان پلیدی است، بد است

و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است

طفل معصوم به دور سر من می چرخید،

به خیالش قندم

یا که چون اغذیه ی مشهورش تا به این حد گندم!!!

ای دو صد نور به قبرش بارد؛

مگس خوبی بود...

من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد،

مگسی را کشتم ...!

حسین پناهی
[ دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 ] [ 21:34 ] [ محبوبه ] [ ]


 

 خیانت....

مرد جوانی نزد پدر خود رفت و به  او گفت : 
-  می  خواهم ازدواج کنم . پدر خوشحال شد و پرسید :   

-   نام دختر چیست ؟   مرد جوان گفت :

-   نامش سامانتا است و  در محله ما زندگی می کند . پدر ناراحت شد . صورت در هم کشید  و گفت :

-  من متاسفم به جهت  این حرف که می زنم . اما تو نمی توانی با این دختر ازدواج  کنی چون او خواهر توست . خواهش می کنم از این موضوع چیزی  به مادرت نگو . مرد جوان نام سه دختر دیگر را  آورد ولی جواب پدر برای هر کدام از آنها همین بود . با  ناراحتی نزد مادر خود رفت و گفت :

-  مادر من می خواهم  ازدواج کنم اما نام هر دختری را می آورم پدر می گوید که او  خواهر توست ! و نباید به تو بگویم . مادرش لبخند زد و گفت :   

-  نگران نباش پسرم .  تو با هریک از این دخترها که خواستی می توانی ازدواج کنی .  چون تو پسر او نیستی . . . !

[ جمعه هجدهم آذر 1390 ] [ 19:3 ] [ محبوبه ] [ ]


ورود به محرم.......

دمید روح غم اندر، تن مه غم عالم

تو نوحه سر بده چون شد، عزای اشرف آدم

لباس تیره به تن کن، ز داغ نوحه تو سر کن

که گشته ماه عزا و ، دوباره گشت محرم

سرشکسته ی خود را، شکن دوباره ز داغش

بزن به سر ز غم او، بزن به سینه تو هردم

مه عزای دو عالم، رسیده ایها العالم

که هر شب مه غم شد، شب غم و شب ماتم

سرم هوای تو دارد، دلم هوای حریمت

بده پری به کبوتر، ببین شکسته دو بالم

همین که اشک بریزم، برای اشک تو آقا

برای من شده کافی، همین دو قطره ی نم نم

فرا رسیدن ماه محرم بر همه عزاداران حسینی تسلیت باد.

[ شنبه پنجم آذر 1390 ] [ 17:7 ] [ محبوبه ] [ ]


.... 

..........

در بن بست هم راه آسمان باز است پس پرواز را بیاموز. هیچ مشکلی وجود ندارد که تو و خداوند نتوانید با هم آن را حل کنید.

[ پنجشنبه سوم آذر 1390 ] [ 20:41 ] [ محبوبه ] [ ]


......... 

كوچه هاي قديمي را باريك مي ساختند تا آدم ها به هم نزديك تر شوند حتي در يك گذر،

اكنون چقدر آواره ايم........... در اين همه اتوبان سرد.

[ چهارشنبه دوم آذر 1390 ] [ 18:31 ] [ محبوبه ] [ ]


...........

آنکه در محکم میکوبد حتما آشناست

آنکه در را آهسته میبندد قصد آشنایی دارد

و آنکه پشت در نشسته است از همه عاشق تر است

[ یکشنبه بیست و نهم آبان 1390 ] [ 17:21 ] [ محبوبه ] [ ]


شما همراه زاده شدید و تا ابد همراه خواهید بود.
هنگامی که بال سفید مرگ روزهاتان را پریشان می کنند همراه خواهید بود.
آری شما در خاطر خاموش خداوند نیز همراه خواهید بود.
اما در همراهی خود حد فاصل را نگاه دارید و بگذارید بادهای آسمان در میان شما به رقص در آیند.
به یکدیگر مهر بورزید اما از مهر بند مسازید :
بگذارید که مهر دریای مواجی باشد در میان دو ساحل روح های شما .
جام یکدیگر را پر کنید اما از جام یکدیگر منوشید .
از نان خود به یکدیگر بدهید اما از یک گرده ی نان مخورید .
با هم بخوانید و برقصید و شادی کنید ولی یکدیگر را تنها بگذارید
همان گونه که تار های ساز تنها هستند با آن که از یک نغمه به ارتعاش در می آیند .
دل خود را به یکدیگر بدهید اما نه برای نگه داری .
زیرا که تنها دست زندگی می تواند دل هایتان را نگه دارد .
در کنار یکدیگر بایستید اما نه تنگاتنگ :
زیرا که ستون های معبد دور از هم ایستاده اند
و درخت بلوط و درخت سرو در سایه یکدیگر نمی بالند .

[ دوشنبه نهم آبان 1390 ] [ 16:35 ] [ محبوبه ] [ ]


کسی دیگر نمی کوبد در این خانه ی متروک ویران را

کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهایه تنهایم

و من چون شمع میسوزم و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند

و من گریان و نالانم  و من تنهای تنهایم

درون کلبه ی خاموش خویش اما

کسی حال من غمگین نمی پرسد

و من دریای پر اشکم که توفانی به دل دارم

درون سینه ی پر جوش خویش اما

کسی حال من تنها نمی پرسد

و من چون تک درخت زرد پائیزم

که هر دم با نسیمی می شود برگی جدا از او

و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند

[ سه شنبه هفتم تیر 1390 ] [ 15:2 ] [ محبوبه ] [ ]


بوی دروغ

هر گاه که فکر میکنم برخاسته ام پایم به جایی میخورد و میافتم


هر گاه که فکر میکنم که برخاستن کاری است بس دشوار


 بر میخیزم وبه راهم ادامه میدهم


حالا بعد از یک بار دیگر به زمین خوردن برخاسته ام


 گرد و خاک را از لباسم پاک میکنم


ساکم را بر میدارم و به راه می افتم


این بار راهی را برمیگزینم که تو در مسیرش نباشی


 راهی که حتی جای پایت را باد جارو کرده باشد وبویت را باران شسته باشد


 دیگر وقتی که داری به زمین می خوری به من تکیه نخواهی داد


اعتماد در رابطه با تو مفهوم خود را برای چندمین بار از دست داده است


 و جایش را به تردید داده است . دهانت بوی دروغ میدهد


می خواهم از تو متنفر باشم


به همین سادگی

[ شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390 ] [ 22:23 ] [ محبوبه ] [ ]


 


و من مانند کودکی آرزوی بزرگ شدن دارم... آرزوی خوشبختی...

مانند کودک نمی دانم زندگی چیست...

زندگی به من می خندد و من آن را دوست می دارم...

فکرم خالی از هر دغدغه... خالی از عشق...

اما زندگی منهای عشق برابر مرگ است...

من عشق را می پرستم...

[ سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390 ] [ 16:14 ] [ محبوبه ] [ ]